برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
در انتهای راهروی طبقه چهارم ساختمان E، پسری تنها نشسته است،...
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، آرزو کردم که
کودکی سه ساله باشم. آخر آن زمان ها از بلوغ و میل جنسی خبری نبود، از مرگ تصوری
نداشتم، تنها چیزی که وجو داشت رویا بود....
همه چیز با همدیگر تلاقی پیدا کرد تا من تصمیم
بگیرم که دیگر در اینجا ننویسم و کوچ کنم به مرحلهی دیگری از زندگیام.
"چیز دیگر" فصلی از زندگی من بود.
در
اینجا بیش از هرچیز به دنبال معنای زن
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
سالها پیش استادمان گفته بود که از نقشه مملکت قاب بگیرید و آنرا با خوددتان به هر کجا که میخواهید ببرید. راست میگفت، از مملکتمان هیچ چیز به جز ویرانه ای باقی نمانده است. آری، اینجا هم غریبه ام. اما یک فرق وجود دارد، اینکه هم خودم و هم دیگران غریبه بودنم را به رسمیت میشناسیم،...
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
از هیچ چیز نمیترسم، در هر شرایطی خودم خواهم بود. برایم مهم نیست که چه اتفاقی بیفتد یا نیفتد با تمام وجود سعی میکنم که خودم باشم. که خودم را به رسمیت بشناسم. خودم را دوست داشته باشم و برای خودم احترام قائل باشم. انگار دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد.
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
میگوید آهنگ ایرانی هم روی گوشی دارم! کلی وقت دنبالش میگردد و بعد آهنگ
شروع میشود. از همان ابتدا تشخیص میدهم یک آهنگ از آغاصی. با هم بلند
میخوانیم: آمنه آمنه چشم تو جام شراب منه :)
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
روی صندلی، جلوی دوربین نشستم و آماده شدم برای عکس. گفت لبخند بزن. شاید منظورش این بود که اگر لبخند نزنی نمیشود. یک لبخند گذاشتم روی صورتم. عکس را که گرفت، گفت نایس پیکچر :)
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
کسی که راز شکیبایی را بداند، راه درست بهموقع پیش پایش باز میشود.
جنگوصلح- لئون تولستوی- جلد سوم- ص916
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
متوجه شدم که خیلی از چیزها را نباید گفت. نباید توضیح داد و نباید در موردشان بحث کرد. فقط باید تجربهشان کرد. فقط باید آنها را زیست. انگار که نور آن حقیقت تنها تو را گرم میکند. و هر کس تا اندازهای میتواند راه حقیقت را بپیماید. آری، حقیقت دستیافتنی نیست. فقط میتوان آن را جستوجو کرد،..
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
آیا میتوان عاشق و معشوقی را در نظر گرفت که بلد هستند بنشینند و با همدیگر سکوت کنند؟! آخر، چه نیازی به حرف زدن در این دنیای شلوغ!
فیلمی که امروز دیدم 3Iron ساخته کارگردانِ مشهور آسیای شرق کیم کی دوک بود. یک تجربه خوب و دلپذیر. کیم کی دوک درباره این فیلم گفته است که :"همهی ما شبیه به خانههایی خالی هستیم، منتظر کسی که قفلمان را باز کند و برایمان آزادی به ارمغان آورد."
*. 3Iron، کیم کی دوک، سینمای کره جنوبی، 2004.
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
دنیای من چقدر فاصله دارد با دنیای دیگر آدمها. چقدر سخت است بین آدمهایی باشی که دنیایشان را از تار و پود دیگری ساختهاند. دنیای آدمهایی که به ارزشهایشان فکر نکردهاند و فقط به سرعت پیش رفتهاند. همه چیز دارند، اما باز بیشتر و بیشتر میخواهند. باید یاد بگیرم که آرام قدم بردارم در میان آدمهایی که نمیدانند برای چه اینقدر عجله دارند. باید یاد بگیرم که سکوت کنم و بیشتر لبخند بزنم در دنیای آدمهای سرگردان. من بین این آدمها غریبهام، من اینجا غریبهام.
*عکس: رابرت دنیرو در فیلم راننده تاکسی.
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری
برچسب:
نویسنده: پرهام صفری